محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

78

اكسير اعظم ( فارسى )

دماغ و انتشار نور چشم بنا بر تمدد طبقه و اتساع ثقبه حادث مىشود و گاهى از تقصير در معالجه آن به سرسام حار و اختلاط ذهن مىانجامد و سببش ترقى بخارات غليظ به سوى سر و حدوث امتلا در آنجا است و اين ماده گاه از معده و گاه از عمق بدن مرتقى ميگردد و اين بر طبيب ماهر مخفى نيست چون تأمل او كند بهر آنكه بخارات و فضولات هرگاه از معده و صدر و سائر تجاويف كبار مرتقى شود طبيب شرائين صدغين و اوراج را منتفخ مرتفع دريابد . و هرگاه تصاعد او از عمق بدن باشد هر دو رگ پس گوش را مع سباتيين منتفخ ممتلى معلوم كند و از اعراض خاص اين سرخى او مع انتفاخ و ثقل عظيم مع ضربان و كدورت حواس و اشتياق باستنشاق هواى بارد و ظهور حالت شبيه به خواب مع قلت رقاد است علاجش ابتدا به فصد قيفالين كنند چون اعراض قوى باشد در دو روز متواتر و در اول امر ماء الشعير هشتاد درم با دو حبه كافور و سكنجبين بنوشند و كمى و زيادتى در مقدار ماء الشعير به حسب مشاهده طبيب است و حل طبيعت به اين مطبوخ نمايند هليله زرد بيست درم تمر هندى سى درم ترنجبين پانزده درم پرسياوشان اصل السوس هر واحد سه درم شاهتره پنج درم افسنتين هفت درم عناب سى عدد آلو بخارا بست عدد مويز منقى ده درم كشنيز خشك يك كف همه را به دستور مطبوخ بجوشانند و افشرده صاف كنند و در يك شربت آن سه طسوج سقمونيا و دو ثلث درم تربد آميخته بنوشند و بعد استفراغ به اين مطبوخ غذا چقندر و كاسنى هر دو مسلوق مطيب به سركه و كشنيز سازند و تعديل طبيعت به نرمى كنند و نگذارند كه قبض شود . پس اگر فضول بسيار بينند و قوت مساعدت كند و سائر قوانين مانع نبود در معاودت استفراغ به حسب قوت فضول باك نيست اگر خون زياده باشد به فصد اخراج آن نمايند . و اگر در سائر فضول زيادتى بود استفراغ آن بدواى مذكور نمايند و چون معلوم كنند كه فضول كم شد و نبض و قاروره گواهى آن دهد به نحوى كه نبض نرم شود و از آن سرعت و تواتر مع عظم زائل شود قاروره ناقص الحمره زرد نيك قوام گردد مضائقه نيست كه بر سر بعد از تراشيدن موى سر پارچه مبلول به سركه و گلاب و روغن گل و مبلول به اين دوا گذارند : بگيرند آب كدو آب كاسنى آب خبازى آب خيار آب برگ اسبغول آب بنفشه آب بيد و جوش خفيف دهند تا صاف گردد پس گلاب و سركه كه بسيار كهنه نبود و اندك روغن گل خالص انداخته ممزوج سازند پس اندك سرد كرده پارچه بدان آلوده بر تارك سر نهند و هر قدرى كه مرض كم شود از اين آبها كم نمايند و در آب كاسنى افزايند تا آنكه مرض بالكليه زائل گردد . و اگر حاجت زياده تبريد باشد در اين آبها آرد جو و اندك كافور داخل كنند . و اگر احتياج زياده تحليل باشد در آن آبها اندك خطمى و آرد و باقلا حل نمايند . و هرگاه يقين زوال علت گردد و آنچه باقى ماند بقا يا عسر باشد و در آنجا ماده نبود آب گرم كه در آن بنفشه و خشخاش و سبوس گندم و جو پخته باشند بر سر ريزند و در آخر اين صداع طبيب غلطى نكند و امر به نطولات قوى ننمايند بلكه اين به حسب سبب و به حسب ماده و مزاج و بلد و فصل بود . و اگر متعسر گردد و ظاهر شود كه در اينجا فضول است فصد هر دو صافن نمايند و محاجم بر ساقين نهند و امر به مالش قدمين دائم و غسل آنها به آب گرم نمايند و تفتيح مسام و پايها به آب گرم كه در آن اندك بابونه پخته باشند بايد كرد كه به اين تدبير بقيه بى شك منحل گردد . و اگر بقايا فساد مزاج محتاج به ترطيب و تبديل مزاج بعد استفراغات مذكوره باشد و يقين شود كه در اينجا ماده نيست اين سعوط به كار برند آب عصى الراعى برآورده جوش خفيف داده صاف كنند و از آن دو دانگ گرفته روغن بنفشه دو دانگ و شير دختران دو ثلث درم و بعد مسواك و شستن دندان پنج دانه جو بخايند تا در دهن لزج گردد پس از اين آب دهن كه از خائيدن جو در دهن جمع شده يك نيم دانگ آميخته در شيشه بجنبانند و بار ديگر صاف كرده در هوا سرد نمايند و در روز و شب سه دفعه متواتر سعوط كنند كه ترطبيب بليغ نمايد . و بعضى اطبا كه اراده ترطبيب بسعوط بعد تنقيه ميكنند اينست كه بگيرند بيخ خشخاش رطب و برگها از آن جدا كنند و نزد جدا كردن آن چيزى كه شبيه به شير برآيد بگيرند و روغن بنفشه در آن آميخته سعوط كنند و چيزى در ترطبيب ابلغ از اين نديدم چون در وقت آن استعمال كنند . و آنچه اهل بصره استعمال مىكنند و در جميع صداع حار بعد استفراغ اگر واجب بود كافى است آب طلع آب جماز گلاب ماء القرع مشوى همه را جمع كرده اندكى سركه و اندك روغن گل آميخته پارچه كتان بدان آلوده بر سر مريض بدارند . و هرگاه بيمار رسيدن سردى به دماغ دريابد جدا كنند . و هرگاه گرمى معلوم كند اعاده آن نمايند و ايشان تحليل بقاياى صداع حار به اين تدبير ميكنند و از اين عدول نميكنند . و اگر به اين صداع تپ مضاف گردد نظر بادوار تپ نمايند پس اگر به دو رغبت آيد معلوم شد كه اكثر آنچه به سوى سر تصاعد مىكند اخلاط اصفراوى مع بخارات آن است . و اگر ادوار آن دموى بود بنوعى كه از آن نقاى تام نشود و تپ باقى ماند تا آنكه دور ديگر بر آن آيد و مع لك ثقل اندك در پلك و سرخى در چشم معلوم شود در اين هنگام يقين كنند كه اخلاط صاعد به سوى سر دموى است پس در معالجه قصد تسكين آن خلط نمايند و تدبيرات به سوى اين و آن تپ مائل سازند . و اگر تپ قبل از حدوث صداع باشد تپ مرض و